آتش پنهان

قویترین آدم جهان اون نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب میزنه ... قویترین آدم جهان زن ایرانیه که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسید پاشی و گشت ارشاد و مزاحم هاى خیابونی و زور گیری و قتل و هزار خطر دیگه هنوزم تو این مملکت درس میخونه ، ورزش میکنه ، رانندگى میکنه ، کار میکنه ، عاشق میشه ، أعتماد میکنه ، مادر میشه و به بچه اش یاد میده آدم باشه

((روززن خجسته))

من زنم ...

        با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

        ...که زرق و برقش شخصیتم باشد

        من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

       میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
  
    قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند 

    دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم    

    دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است    

    به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی    

    دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی    

    و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی   

    تمام حرف هایت عوض میشود    

    دردم می آید نمی فهمی    

    تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است    

    حیف که ناموس برای تو نه تفکر    

    حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
 
    من محتاج درک شدن نیستم 

    دردم می آید خر فرض شوم   

    دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

    و هر بار که آزادیم را محدود میکنی    

    میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است   

    نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود

    میدانی ؟

    دلم از مادر هایمان میگیرد   

    بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

    خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند    

    نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
  
    جایش النگو داد ...   

    مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد    

    تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است   

    دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است


    ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی

بازش کتک میخورد

    باز هم همین را میگویی   

    ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟   

    دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...   

    و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

    مادرت اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس  

. . .

    بیچاره سرخ می شود و جوابش را ...   

    باور کن به خودش هم نمی دهد 

    دردم می آید    

    از این همه بی کسی دردم می آید    

(سیمین دانشور)

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]


تولدی دیگر. . . .

کودکی دیرزمانیست که ازپشت پنجره ی زمان مرانگاه می کند

ومن دراین نگاه دخترکی بازیگوش باموهای بافته شده درگذرزمان میبینم

 که ازپشت پنجره مرابالبخندابهام آلود خودنگاه می کند ومرابه آن سوی

بیشه زارهای همیشه سبزفرامی خواند

ومن درتنهایی وسکوت این شب تاریک دربین درختان نزدیک بیشه تابی

رامیبینم که کودکی روی آن نشسته وروبه آسمان تاب می خوردوبه

آینده ی خوددرآیینه ی آسمان نگاه می کند. . . .

ناگاه پنجره رابخارمیگیرد

و

کودک پشت پنجره درغباری ازخیالات گم می شود. . . .

 

 

پ.ن:این یکی ازتصورات کودکیم بودکه هنوزم به یادم هست. . .

امروزتولدمن هست. . . وچقدرزودبزرگ شدیم. . .{#emotions_dlg.e25}

امروزبهترین دوستم یکی ازآرزوهای من روبرآورده کرد،هدیه ای آوردکه من

چندوقت بودکه می خواستم خودم بگیرم. . .

دلارام واقعاازتو یک دنیا ممنونم(توی وبلاگشم درباره ی من نوشته،رفیق

که میگن این هست،توسختی-شادی-گرماوسرمای زندگی بوده وهست. . .){#emotions_dlg.e11}

http://deadend2.persianblog.ir/

ازمهساوعاطفه وشیرین وشیواوفاطمه وشادی وآتناهم تشکرمی کنم. . .{#emotions_dlg.e51}

[ ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]


((جناب فردوسی))

جای همه ی دوستان اهل ادب خالی!

چندروزپیش رفته بودیم پیش جناب فردوسی والبته بماندکه یادمان رفت فاتحه بخوانیم!

گفتم عکساشوبذارم تاشماهم فیض ببرین،

هرچندکه من وامثال من وهم سن وسالای بنده وقتی فهمیدن پیش فردوسی هستم کلی حرف بارم کردن،آخه ما دل خوشی ازاین جناب نداریم.(خودمم نمیدونم چرارفتم پیشش؟؟)

 

((آرامگاه فردوسی ازنمای جلو))

((این هم قبرجناب فردوسی))

 

((این هم نقوش همون شخصت های شاهنامه هست))

 

 

 

((وقتی قبراخوان ثالث رودیدم ،فکرکردم سرقبریه آدم عادی رفتم!!!!!!!!!!!!!!!))

 

((این هم زندگی نامه ی جناب اخوان که منت گذاشته بودن وبالا سرش نصب کردن))

 

 پ.ن:

باز من دیوانه هستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در هوای دیگری هستم

های مپریشی هوای زلفکم را باد

های مخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

آبرویم را نریزی دل

لحظه ی دیدار نزدیک است

(م.امید)

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]


فکرشوبکن...

دارم فکرمیکنم چقدرخوب هست حرفایی روکه توی دل وذهنمون هست روکسی نمی شنوه. . . نمی فهمه

فکرشوبکن. . .

وقتی داری تودلت به خودت فحش میدی که چرابایکی دوست شدی؟

درحالی که ارزش دوستی رونداره.

یاوقتی ازدرس خسته شدی ویکریز داری تودلت به معلم یااستادت بدوبیراه میگی. . .

یاوقتی یکی داره حرف میزنه واحساس میکنی دروغ میگه وتودلت . . .

واقعا خداروشکر. . .

اگرهرکسی میخواست حرفای دلمونو بشنوه،تودنیادیگه هیچ دوستی ومحبتی وجودنداشت!!

 

پ.ن:ازمریم عزیزم تشکرمیکنم که آخرمعرفته. . . . . . . . .ماچ

      تولدش روهم تبریک میگم(حالا جوگیرنشو خاله جون!)هورا

وروجک مرسی که میای وسرمیزنی..........قلب

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]


داره عیدمیشه رفیق. . . .

اسفندروزای خوب وبدآخرسرتمام میشه

اگه نخوای عوض بشی یکسال دیگه حروم میشه

فروردین ازچشمای توشروع میشه بهارمن

سروری،سین هشتمی،بیابشین کنارمن

ثانیه ها

دقیقه ها

ساعت ها

روزها

هفته ها

ما‍‍ ه ها

سال ها

و

قرن ها

همه درپی هم میگذرند. . .

همیشه همین جورهست.اززمان تولدمون همیشه درحال بزرگ شدن وتغییروتحول هستیم.نمی خوام ادعای فیلسوف بودن یااَدای آدمای افسرده رودربیارم،ولی امسال هم گذشت.هیچ حالم خوب نیست.اصلا دوست ندارم عیدبشه وپای سفره ی هفت سین بشینم.

نه،به خاطراینکه باخودتون بگین حتمابه من خیلی خوش گذشته ویااتفاق خوبی واسم افتاده باشه. . .نمیدونم. . .

اگربخوام واسه امسال اسم بذارم،میذارم سال "تجربه هایی که دیگه هیچ وقت تکرارنمیشن!"

امسال خیلی مسائل روفهمیدم،مسائلی روکه قبلا سطحی نگاه می کردم وبی تفاوت ازکنارشون می گذشتم،حالا عمیقاًتوجه می کنم.

فهمیدم که از100%دوستایی که دارم،هنوزم هم تعدادزیادی روکاملا نشناختم.خیلیاارزش دوست داشتن ودوستی روندارن.واقعاامسال بعضی دوستام یه کاری کردن که گاهی اوقات دلم بدجوری واسه دشمنام تنگ شد.دوستی که ازرفاقت فقط به خاطرمسائل مادی دنبالت باشه وهروقت کم وکسری داشت بهت زنگ بزنه،دوست نیست،اصلا ازنظرمن آدم نیست.همیشه میگن بایدتومشکلات به دوستت کمک کنی ولی چه فایده،وقتی آخرش یه کاری میکنه که واسه همیشه وقتی میبینیش تودلت بگی این همونی هست که تاآخرعمرم ازوجودش متنفرم!!!

ببینین دوستام چیکارکردن که من اینجوری میگم. . .

فهمیدم چقدرخوب هست که توزندگیم نه به آرزو و نه به شانس اعتقاددارم.چون هیچ وقت هیچ چیزی بروفق مرادم نبود.همه چیزاون جوری که دلم می خواست پیش نرفت. . .

حتی یک درصدازبرنامه ها وکارام. . .!

فهمیدم عشق ودوست داشتن همچین هم مزخرف نیست.چون تاالان که ازخداعمرگرفتم زیادبه عشق وازاین جورمزخرفات فکرنکردم.چه فایده داره. . .عاشق بشی درحالی که ازآخرهم تنهامی مونی؟؟؟

بعدش دراتاقت روقفل کنی وبشینی پای کتابای فرخزادومصدق اشک بریزی!!(ازبس اطرافیانم اینجوری کردن،منم یادگرفتم!)

حالا ماهم یک مدتی هست عاشق شدیم وامیدوارم مثل بقیه ی آدما بی تفاوت وزودگذرنباشه. . .

فهمیدم حرفای ناگفته زیاددارم،ولی میدونم وقت همه ی شماعزیزان خیلی باارزش تر ازاین حرفاست وسخن کوتاه می کنم که پرسخنی دال بر بی عقلی است. . .

می خوام دعاکنم. . .آمینش باشما:

دعامیکنم واسه ظهور آنکه غائب است،

دعامیکنم همیشه درکنارخانوادتون زندگی باسعادتی داشته باشین،

دعامی کنم

واسه ی همه ی

کسایی که دوستم ندارن،

اَزشون متنفرم،

دلم روشکستن،

پشت سرم حرف زدن،

به جای من تصمیم گرفتن،

به خاطرحرفاشون بارهاتودلم ریختم وگریه کردم. . .

که خداآخروعاقبت همه روبخیرکنه. . .

آمین.

                                     

پ.ن: خیلی خوشحالم که وقتی نبودم این همه نظرگذاشته بودین وخوشحالم که توی این دنیای مجازی رفقایی دارم که هرچنددوریم وهیچ وقت هم روندیدیم ونمیشناسیم،ولی به فکرهمدیگه هستیم.همتون رودوست دارم . . .

امیدوارم سال خوبی داشته باشین. . . عیدپیشاپیش مبارک. . . 

 

یه شعرهم درادامه ی مطلب گذاشتم. . . 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]


change

گرامافون راروشن کن

شهنازبذار. . .

اصلاخاموشش کن

آن قدربعدازمدت ها حالم خوب است که می خواهم بادست هایم روی پیانوی سارابرقصم!

چی بزنم؟

شاد

کلاسیک

غمگین

اینها راولش

خودت چطوری؟کجایی رفیق؟

چی؟

من؟

من چراشادم؟

نترس به قول بچه ها نه اکس زده ام نه چیزی مصرف کرده ام

حتی ازاون خواب های قشنگ ،قشنگ هم ندیده ام که روی ابرها

دست دردست

و

شانه به شانه ی

فرشته هاراه میروم

من خودم هستم

من بیدارم. . . بیدار

حال وهوای این روزهای من درسردترین زمستان عمرم خیلی تغییرکرده است

احساس می کنم آن آدم سابق نیستم

خیلی شادمیزنم!

به زمین وآسمان گیرمیدهم

به همه تیکه میندازم

همه ازدستم به تنگ اومدن

نمی تونم یه جاآروم بشینم

دیرمی خوابم

زیادغذامی خورم

کم کم می ترسم زیادهم سیگاربکشم!

این روزهاخیلی خونسردم. . . دیگرعصبی نیستم

به قول فروغ اگردرست گفته باشم

آن کسیکه که دردرون من بود

به من بازگشته است. . . . .

 پ.ن:ولنتاین مبارک!

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]


 

 
 
استادادبیات مثل همیشه که یهویی میادتوکلاس وشروع می کنه به درس دادن. . .
جلسه ی آخراومدوشعرکوچه ی فریدون مشیری روآورد وگفت:
دوست دارم قبل معنی کردن این شعر،یکی بخونش؟
 
(حالا بماندکه هربچه ی هفت ساله ای هم بلده معنیش کنه!)
ازبس که درعنفوان نوجوانی !!!این شعررو زیادخونده بودم،تسلط داشتم وحفظ شده بودم.
گفتم:استادمن می خونم...
گفت:بفرما.
شروع کردم به خوندن:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم. . .
تااومدم مصراع بعدی روشروع کنم چشم راستم شروع به سوختن کرد.
(چندوقتی هست به دلیل بی خوابی وکثرت مطالعه!!!چشمام می سوزه وپرازاشک میشه)
ازشانس بدم اشکام همین جوری اشکام روی کتاب می ریخت
وهمه ی بچه هابرگشته بودن ونگاهم می کردن. . .به هربغض
وسختی که بودخوندم. . .
سرموکه بالا آوردم استادیک نگاهی کردکه یعنی توآخرعشقی دیگه. . .
گفت:دستت دردنکه دخترم،چقدرقشنگ وشیواخوندی.
دوستم بهم دستمال دادوهمه می گفتن الهی خدالعنتش کنه
هرکی دل عاشق تورواین جورلرزونده. . .باباچقدرعاشقی.. .
حالا هرچی بهشون میگم چشمم موقع مطالعه می سوزه. .
مشکل دارم. . .
میگن:چراهمین که شعرروتمام کردی،اشکاتم تمام شد؟؟
باخودم میگم:غلط بکنم دفعه ی بعدی شعرعاشقانه واسه این
جماعت بخونم.
برادر من!
فریدون خان!
این چه شعری بودکه انداختی توکاسه ی ما؟؟!!  
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]


. . . تنهام!

راننده تاکسی کرایه روگرفت وگفت: 

یه نفری؟

مکثی کردم

و

گفتم:

خیلی وقته. . .


 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ نرگس ] [ نظرات () ]