آتش پنهان

راننده تاکسی کرایه روگرفت وگفت: 

یه نفری؟

مکثی کردم

و

گفتم:

خیلی وقته. . .


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

به ساعت نگاه می کنم

بازهم دیرم شده

باعجله میام بیرون وتندتندمیرم تابه خیابون برسم

برف میاد. . .

اتوبوس هم رفت

به ساعت نگاه می کنم

بی خیال اتوبوس. . .

ازایستگاه اتوبوس دورمیشم

یه ماشین نگه میداره

ازهمون یک کم شیشه ای که پایین کشیده میگم:چهارراه. . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روی پنجره های بخارنشسته شکلک می کشم

 توی راه به بحث دیروزفکرمی کنم

می رسم

آقاممنون. . .همین جاپیاده میشم. . .چقدرتقدیم کنم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیاده میشم

یه چهره ی آشنامی بینم

به خاطرنمیارم

بی اعتناردمیشم

سریع ازذهنم عبورمی کنه

یکدفعه برمی گردم. . .مثل برق گرفته ها. . .

تلاقی دونگاه

زنده شدن خاطره های مزخـــــــــرف قدیمی

هیچ کدوم قدمی برنمی داریم

انگارهرکی زودترسرشوبرگردونه . . . باخته

بی اختیارمی لرزم

دلم نمی خوادتوی این بازی . . .

برمی گردم وباعجله به سمت چهارراه میرم

ازپشت صدامیزنه

میدونه ازخودش مغــــــــرورترم. . .

این همون لحنی هست که وقتی دلگیربودحرف میزد. . .

ولی الان واسه چی بایددلگیرباشه. . .وقتی. . .

دیگه عجله نمی کنم. . .شروع به دویدن می کنم

ازچهارراه ردمیشم

چراغ سبزشده

اون دست خیابون می مونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه ماشین نگه میداره

ازهمون یک کم شیشه ای که پایین کشیده میگم:مستقیـــــــــــم!

میشینم بدون توجه به کاراوبرنامه های امروزم

راننده میگه کجا؟

میگم:هرجاغیراینجــــــــا!!!

آشفته ام. . .ماشین حرکت می کنه

همون غریبه ی آشنا!!هنوزهم داره نگاهم میکنه؟!!

بادستاش میگه واستا. . .

راننده بااون وضعی که من سوارشدم فکرمی کنه فراریم!

بی خیال سرمو می چسبونم به شیشه. . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرمی اشک

مجالی

واسه

فکرکردن به روح خسته ی من نمیده.......

 

 

 

پ.ن:بعضی وقتاحتی اگرچندسال هم بگذره ـــــ

اصلاتوبگوچندقرن ــــ بعضی مسائل ازذهنت هرچی دیلیت کنی واسیدروش بریزی ،پاک نمیشه که نمیشه. . .

پ.ن:ننه. . .قابله ای که بندناف من روازتوبریدکجاست؟

صداش کن بیاد. . .تااین بندناف عشق لعنتی ماروببره. . .

(یکی ازدیالوگ های سریال شــــــــب دهــــــــم)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

وقتی دلت یک جایی گیرباشه

حتی برای

چندثانیه

چندساعت

چندروز

چندهفته

چندماه

چندسال

شاید هم

چندقرن که بگذره!!!

وصدجای دیگه دنیاهم رفته باشی. . .

بازهم دلت پیش همون نقطه ی اول گیرکرده. . . !!!

مثه یک جنسی که می خوای بخری

وتوی مغازه ی اول پسند می کنی

ولی باخودت میگی بذاربقیه ی مغازه هارو هم نگاه کنم

تمام مغازه های شهرروزیرپامیذاری. . .

ولی آخرسرهم میری وازهمون مغازه ی اول خریدمی کنی

چون دلت گیره. . . .

 

 

پ.ن:باردچه؟خون!که؟دیده!چه سان؟روزوشب!چرا؟

       ازغم!کدام غم؟غم سلطان اولـــــــــــــــــــــــــــــیا

       نامش که بُد؟ حسیــــــــن! زنژادکه؟ ازعلـــــــــــــی

       مامش که بود؟فاطـــــــــمه،جدش که؟مصطـــــفی!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

 

این متن آهنگ پــایـــیـــز ســـال بـــعـــد از رســـتـــاکـــــــ هست که دوستش دارم....

توی این حال وهوای پاییزی که نمیدونم درست میگم یا نه!!!

دیدم خالی از لطف نیست که بذارمش،

چون فعلا داره به جای بارون ،برف میاد!!!

 



دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...

مـن عــاشـق بــــارون و گـیـتــارم...

مــن روز هـا تـا ظـهر مـی خـوابـم...

مـن هـر شـبـو تــا صـبـح بـیــدارم...


دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...

مـن خـیـلی وقـتـا سـاکتم سردم...

وقتی که می روم تو خودم شاید....

پــایــیــز ســــال بــــعـد بــرگــردم...



دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...


مـی بــوسـمـت امـا نـمــی مونـم...
تــو دائــم از آیـنـده مـی پــرســی...

مــن حــال فــردامــم نـمی دونــم...

تــو فـکر یـک آغوش مـحکم بــاش...

آغـوش ایـن دیـوونه محکم نیـست...

صـد بــار گـفـتـم بـــاز یــادت رفـت...


دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــسـت. . .

 

پ.ن:تولد بهترین دوست وهم راز دنیارو که تا الان من رو تحمل کرده،بهش تبریک میگم.

هورادلارام تولدت مبارک. بغل

((عیدرو به همه ی دوستای خوبمچشمک تبریک میگم.))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نرگس نظرات ()

هه. . .

جالبه. . .

قبلا باید خودکار رو روی کاغذ فشار می دادی تا بنویسه. . .

ولی حالا بایدمنت مداد سیاه رو بکشی تا بنویسه

انگار این مداد سیاه هم افکار ما رو خونده

آخه یکی نیست به این مداد بگه

تو که رفقای خودت هزارتا رنگ دارن!

چیکار به آدمای رنگ ووارنگ اطرافت داری که 

هی را به راه خودتو واسم لوس میکنی ومی شکنی؟

 

 

پ.ن:این قدر این روز ا آدمای اطرافم 

رنگ عوض کردن  ومثل ساعت شنی

از این رو به اون رو شدن که کلافه شدم.

 

امروز میخوام وبلاگ دوتا از دوستای خوبم رو معرفی کنم:


اولیش وبلاگ ((یک فنجان تفریح))متعلق به  محمد رفیعی  هست که من یکی از دست نوشته  هاشوواسه معرفی بیشتر وبش میذارم.

خیلی جالبه: از سوسک می ترسیم............ ....از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم.

از عنکبوت میترسیم............ ....از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی میترسیم............ ....از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم.

از سرما خوردگی میترسیم............ ....از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم.

از شکستن لیوان میترسیم............ ....از شکستن دل ادما نمیترسیم.

آدرس وب:

http://nema30mrs1.persianblog.ir

یک فنجان تفریح

 

و

وبلاگ دومی هم متعلق به دوست عزیزم  وید اهست باعنوان 

((بی  تفاوت مگذر. . . )).

بی تو هیچم به خدا

پیش دل من بنشین

قدراین سینه ی پر مهر بدان

در دل خسته بمان

منم وخانه ی ویرانه ی دل

بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل

مشکن ساغر امید مرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای همه هستی من

این نفس ها به خدا ارزان نیست

بر نمی گردد هیچ

شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا

آدرس وب:

http://bitafavotm.persianblog.ir


نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

دوباره تا دیده در باز هست بدون کفش رفته بیرون

نمیدونم بایدچیکارش کنم

چندوقته از من فراریه

می ترسم از من خسته شده باشه

شاید واسش. . . تکراری شدم

نکنه پیرشدم دیگه دلش من رو نمی خواد

همین چیزا هست که من رو می ترسونه

باید برم دنبالش

اون که جایی رو یاد نداره

تازه اگه بره تو خیابون. . .

می ترسم. . .پاهای کوچیکش زخمی بشه

باید تادیر نشده برم دنبالش

از این کوچه به اون کوچه

از این آدم به اون ٱدم

از این خیابون تا. . .

هیچ کی ندیدش

دیگه خسته شدم

نمی بینمش

رسیدم در خونه

یه حس نا امیدی میگه که دیگه نمیاد

خودش میدونه. . .من ادمی هستم که زود نا امید میشم

خودمو کنترل می کنم تا بغضم نشکنه

داره از توی انباری  صدای گریه میاد

خودشه. . .

میرم سراغش

همه جا رو به هم ریخته تا یک جعبه رو پیداکنه

. . .

اون عروسکی رو که وقتی شش سالش بود باباش واسش خرید رو بغل کرده. . .

اسمشو گذاشته بود نازنین. . .

یک عالمه وسایل دیگه دوروبرش ریخته بود. . .

کاردستیاش. . .

کتاب شعراش. . .

لباس هفت سالگیشو که دایی از مکه

اورده بود هم کنار وسایلاست. . .

منو میبینه

چشماشو میبنده

بیشترگریه می کنه

می ترسه دعواش کنم

میرم بغلش می کنم

خودش میدونه به غیر همدیگه کسی رو نداریم

منم خیلی وقته که سراغش نرفته بودم

دوباره به درون من بر می گرده

این کودک درون. . .

 

 

 

 

پ.ن:ای کاش کودک بودم تا بزرگ ترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ...

 ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم

 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم !

 ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم 

 ای کاش کودک بودم تا تنها نگرانی زندگی ام شکستن نوک مدادم بود

 ای کاش کودک بودم که هیچگاه عاشق نمی شدم ...

 ...

دلتنگتم کودکی. . . .فرشته

 

پ.ن:عیدرو هم به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.هورا 

 

 

هورا((تولد "الی" و"ویدا" رو هم تبریک میگم.))هورا

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

درسته

شاید دیگران راست میگن. . .

من آدم کم صبری هستم

وقتی دنبال یک راهی هستم

اگر به اون چیزی که می خوام نرسم

زودناامیدمـــــــــــــــیشم ودست از تلاش کردن بر می دارم

درست مثل این چند وقتی که گذشت

بعد از اینکه کلی مانع سر راهم پیدا شد

وقتی دیگران شروع به مخالفت با من کردند

وقتی هر چی اعتصاب کردم وبه نتیجه ای نرسید

واز ادامه ی راه نا امیدشدم

با خودم گفتم دیگه همه چی تمام شد. . .نرگس وآیندش خاکستر شد

وقتی روزا از زور  بی خوابی هر لحظه نزدیک بود به زمین بخورم

وقتی می خواستم حرفی بزنم. . . ولی گریم می گرفت

وقتی باصدای بلند به همه گفتم دیگه همه چی تمام شد

اونجا نقطه ی اوج نا امیدی من بود

داشتم کم کم عادت می کردم

فکر میکردم خدا خیلی وقته من رو تنها گذاشته

ودیگه سراغم نمیاد. . .

نمی دونستم. . .

ولی شنیده بودم وقتی یک اتفاقی پیش میاد تازه آدم می فهمه چند نفر حمایتت می کنن

به قولی پشتت هستن. . .

واین اتفاق واسه ی من افتاد

مثل سوسوی یک تک ستاره توی عمق تاریکی آسمان شب

درست وقتی که من خودمو مهره ی سوخته می دونستم

تازه فهمیدم که چقدر آدما با من هستن

چقدر من واسشون ارزش دارم

وقتی من ناراحتم،آن ها هم نارحت میشن

حاضر شدن به خاطر من خیلی کارا انجام بدن

ومشکل من رو حل کنن

وبا این کارشون دوباره یک نقطه ی امیدتوی دل من شکل بگیره

همون چیزی که من تشنش بودم

همون چیزی که باعث شد من بیام اینجا وباتمام وجود بنویسم:

حالم خوبه. . .

وازهمتون یک دنیا متشکرم!

 

 

پ.ن:میخوام از همین جا از همه ی کسانی که که توی این چند وقت کمکم کردن تشکرکنم،

هر چند زنگ زدم وتشکرکردم. 

حالا می فهمم

فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن است ، اما نه در برابر مشکل

((بلکه در برابر خدا)) 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط نرگس نظرات ()


 Design By : Pichak